در میان برفها قدمهای استوار برمی داری کودکان خیال را بینی قدم بر جای پای تو نهند در افق نگری دوستانی در راه مانده حال قدری از تو فاصله گرفته اند بی اعتنا گامی به جلو برمی داری آرام آرام فرو می روی ناگاه مردی آید که دست به سویت دراز کرده و چراغش دوردستها را روشن کرده خیز بر می داری چشمانت را می بندی و باز می کنی خورشید طلوع کرده و مرد تاریکیها ناپدید شده است.
در تاریکی خلوت، اشکها ناخواسته بر جگر سوخته فرود می آید چرا که نور ایمان عشق باقی کم سو شده است غرور، رخصت التماس زکامم برگرفته چرا که دامان ظن بر دلم سایه فکنده با غروری شکسته نیست چشمانم را توان نگریستن نخواهم که ببیند اشکهایم، که طاقت ندارد خدایا! اینکه می ندانم دوست میداردم یا نه! عذابم میدهد چرا همی دانم که می دانم مرا دوست نداشت و نمی دارد و همه تظاهر بود ولی دوست می داشتمش و دارم و همی نخواهم که دگر این را بداند ...1
انتروپی پوچ
-
گر دورم ز تو باور مکن که زاید فاصله ها انتروپی متقابلمان گر غروب من طلوع تو
باشد باور مکن که روی ز خاطرمان بدان که هست همواره مشغولیتی در پس زمینه این
ذهنم...