Showing posts with label خورشید. Show all posts
Showing posts with label خورشید. Show all posts

Tuesday, February 3, 2009

نگاه افسون


خوش به حال آنکه از مادیون دوری گزید
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید

صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است

زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته

مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس

ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی

Open your mind for a different view

Monday, October 6, 2008

آرزویی بر بال ابرها


آرزویی بر بال ابرها

چشمان معصومت قلب خورشید را کند بیدار
لبخند سنگینت عقل سلیم را کند هوشیار

چهر خندانت در هر لحظه به خواب بینم
در وادی عشق بازان هردم به سراب بینم

آن لحظه که رخ یارم به ناگه آید در یاد
از خاطر شیرینش یکدم زلفم رود بر باد

هردم که پی عشق روم، آری که ... باشد
هر ره که به سویت جویم، آن خود ... باشد


Thursday, August 7, 2008

اذعان نامه


آنگاه که منطق احساس را بر دار حقیقت سرکوب کرده باشد
شاید که آن روز خورشید در قبر تقدیر غروب کرده باشد
فرشید

Tuesday, June 26, 2007

گذشته حال آینده



گذشته حال آینده

در میان برفها
قدمهای استوار برمی داری
کودکان خیال را بینی
قدم بر جای پای تو نهند
در افق نگری
دوستانی در راه مانده
حال قدری از تو فاصله گرفته اند
بی اعتنا گامی به جلو برمی داری
آرام آرام فرو می روی
ناگاه مردی آید که دست به سویت دراز کرده
و چراغش دوردستها را روشن کرده
خیز بر می داری
چشمانت را می بندی و باز می کنی
خورشید طلوع کرده
و مرد تاریکیها ناپدید شده است.


Monday, January 23, 2006

Voice of the Heart (آوای دل)


Voice of the Heart

به هنگام فراقت زبان کام ببستم، زبان دل را چه کنم
کین به فرمان عقل است و کان به ساز خود رقاص

شکرا در خواب و خیالم همه نقشی است از نگارم
ورنه تا شب اشک ریزان به دنبال جرعه ای شرابم

یک بوسه از لبانت، سرمست باد و هوشیار
نشاید آزرده خاطر، خجالت در میان است

حقا بسان خورشید، زدودن سیاهی
هر دم کنم کاری، رضایت نگارم

چشم دل را نوری است، سوسو زند هی هی
به امید آن سواری کز دور دستها آید